بهار باز هم فحش داده است.

البته

این بار به زبان انگلیسی.

اما فرقی ندارد.

فحش فحش است.

و حیف بهار است که این فحشها در ذهنش خانه کرده اند و مدام تلاش می کنند به زبان بیایند.

و گاهی هم به زبان می آیند.

این بار به من فحش نداده است.

چند روزی است با من مهربان است و حتی کامنتهای مرا بدون اینکه جواب بدهد تایید می کند و روی وبلاگش می گذارد.

بهار به خاطر درسش خوابگاهی شده است.

یک هم اطاقی دارد که مدام حرف می زند.

لابد بهار را دوست دارد که برایش حرف می زند.

اما بهار در وبلاگش نوشته است او مثل وزق دهانش را مدام باز و بسته می کند.

این بخش از وجود بهار را اصلا دوست ندارم.

هیچ کس دوست ندارد این طور حرف زدن را در مورد دیگران.

راستش این حرفهای بهار را که می خواندم.

یادم افتاد چقدر برای بهار زیاد حرف می زدم

و گاهی هم حس می کردم که حال خوشی ندارد از این حرفها.

اما دست و پایم را که گم می کردم مدام حرف می زدم تا خودم را مسلط بر اوضاع نشان دهم.

اگر می دانستم در آن موقع بهار کلماتی مثل وزغ به ذهنش می آید

حتما ساکت می شدم و یا اصلا از او فاصله می گرفتم.

اصلا اگر مطمئن شوم بهار همین فکرها را در ذهن خودش مرور می کرده است

دیگر دوستش نخواهم داشت.

آدم هر چه قدر هم که زیبا باشد

حق ندارد دیگران را وزغ ببیند.

آن دخترک بیچاره که در خوابگاه هم اطاق بهار شده است چه گناهی دارد.

او در آن شهر تنهاست و از این که یک هم اطاقی باکلاس و آرام و با هوش و متفاوت مانند بهار پیدا کرده است به وجد آمده است.

او حرف می زند تا توجه بهار را جلب کند.

تا با بهار صمیمی شود.

بهار حق ندارد در مورد او تا این اندازه بی رحمانه فکر کند.

من در وبلاگ بهار این حدیث را از امیرالمومنین گذاشتم که

اگر بردبار نیستی

در عمل خودت را بردبار نشان بده

که بسیار می شود انسانها خودشان را شبیه یک گروه می کنند

و در نهایت عضوی از آن گروه می شوند.

(ان لم تکن حلیما فتحلم ...)

مدتی است می خواهم با بهار صریح و بی پرده باشم:

بهارم

اگر عوض نشوی

اگر دست از این فحش دادنهایت بر نداری

شک نکن که

روزی دیگر تو را نخواهم خواست

و

دیگر حتی وبلاگت را هم نخواهم خواند.

عصبانیت دست خود آدم نیست.

اما زبان را که می توان کنترل کرد

و حتی ذهن را

این واژه ها زشت هستند

و اگر مدام در ذهن تو لول بخورند

شک نکن که

زشتی آنها در صورت تو نیز دیده خواهد شد

 

پی نوشت:

دیشب برای یک لحظه بیدار شدم و متوجه شدم تصویر بهار جلوی ذهن من است.

احتمالا این تصویر همیشه در خواب با من است.

اما دیشب برای یک لحظه توانستم در بیداری هم به آن نگاه کنم.

لحظه ی متفاوتی بود.

در این مدتی که بهار قهر کرده است

هیچگاه نتوانسته ام تصویر او را به یاد بیاورم.

از بس که به من نزدیک است.

اما تصویر دیشب بهار

یک عیبی داشت

مثل یک شاهزاده خانم بود

که مدام به واژه هایی مثل وزغ فکر کرده است

و گاهی این قبیل واژ  ه ها را به زبان آورده است.

 انتشار از منبع : barayebahar-pb - barayebahar-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:33:52
  برچسب ها : بهار ,مدام ,ندارد ,زبان ,کرده ,تصویر