این روزها خیلی از بهار دور هستم.

او نمی دانم در کجا و در چه رشته ای قبول شده است

 و یا در رفت و آمد است

 یا در خوابگاه.

اینها را از وبلاگش فهمیده ام.

من هم اوضاع بهتری دارم.

حافظه ام اندکی فعال شده است و

شاید به این دلیل که بهار از من دور شده است

گاهی چهره اش را

 و یک چیزی شبیه صدایش را از دور به یاد می آورم.

خیلی سخت بود که من هیچ وقت نمی توانستم چهره بهار را به یاد بیاورم.

و این خیلی خوب است که الان کمی به صدایش هم نزدیک شده ام.

صدایش را نمی توانم توصیف کنم.

بهار صدای بی نظیری داشت.

صداها اسم ندارند و فقط می توان آنها را شنید.

بهار هم اوایل کمتر حرف می زد.

اما وقتی حرف می زد ساده و صمیمی بود.

و من از لحن صدایش بوی عشق را می شنیدم.

یک عشق وحشی و پر از ابهام.

از آن عشقها که اگر گرفتارش شوی محکوم به مرگ هستی.

واقعا همین طور بود.

صمیمیت بهار بوی مرگ می داد.

با کسی صمیمی نمی شد.

اما اگر صمیمی می شد

فاتحه ات خوانده بود.

باید آماده هر چیزی باشی.

اینها را من آن روزها

از لحن صدایش فهمیده بودم.

برای همین با خودم گفتم

این دختر را باید تجربه کنم

چه هیجانی داشت این سفر.

سفر به یک سرزمین پر از تلاطم و خطرناک. 

با اینکه هیچ وقت نگاهش نمی کردم

اما تمام هنر خودم را به کار گرفته بودم

تا او را متقاعد کنم که من هم یک سرزمین وحشی و ناشناخته هستم.

و به گمانم بهار متقاعد شد.

این را روزی فهمیدم که از صنف بهار تعریف کردم و بعد از جلسه فقط بهار بود که به بهانه یک سوال فنی چند قدمی با من همراه شد.

بهار مهندس بود و در آن جلسه من از صنف مهندسها دفاع کرده بود. یادم هست که گفته بودم مهندسی بخش مهمی از علم است و مهندس را باید دانشمند نامید.

در آن لحظه حتی کسانی که می توانستند رقیب من یا رقیب بهار باشند فهمیدند که نگاه نکردن من به بهار از سر بی اعتنایی نیست.

و خود بهار بهتر از همه این را فهمیده بود.

او آن روز از من سوالی را پرسید که جوابش را می دانست.

چون وقتی که دید من دست و پایم را گم کرده ام و توان جواب دادن ندارم

خودش جواب سوال را در قالب پرسشی دیگر داد

 و پرسید این می شود؟

و من حتی تایید هم نکردم.

فقط سکوت کردم.

چون او فقط آمده بود که جواب توجه من به خودش را بدهد و من هم دقیقا همین را می خواستم.

پس نیازی نبود به پرسش او جوابی بدهم.

سکوت من معنایش این بود که چقدر حس خوبی است با تو بودن.

و بهار که بیش از این نمی توانست این حس را تحمل کند

با هیجان از من جدا شد.

او تا پیش از آن که قهر کند

چند بار دیگر هم با هیجان از من جدا شد

و من همیشه مطمئن بودم که دوباره بر می گردد

هنوز هم اطمینان دارم که بهار بر می گردد.

شرط می بندم

یک بار این صفحه را باز کنید و

با قلم بهار

و از زبان بهار

داستان من و بهار را بخوانید.

آن روز بهار برایتان خواهد نوشت

که چرا قهر کرد

که چرا آشتی کرد

و چرا برای همیشه مال من شد.

او خواهد نوشت که

در بین همه طرفدارانش

هیچ کس به اندازه من در خواستن او سمج نبوده است.

آن روز که خیلی نزدیک است

عکس این قبر را دیگر در صفحه این وبلاگ نخواهید دید

آن روز عکس من و  بهار را خواهید دید

که شانه به شانه

در یک مزرعه

که پر از گلهای آفتابگردان است

به سمت دریا

قدم می زنیم

باز مثل همیشه

به چهره همدیگر نگاه نمی کنیم

و فقط در خیال

به یکدیگر فکر می کنیم

و به اینکه

با هم که باشیم

 چقدر آرام

و چقدر آشنا

هستیم ما.

 انتشار از منبع : barayebahar-pb - barayebahar-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:33:52
  برچسب ها : بهار ,صدایش ,خیلی ,جواب ,همین ,چهره ,خواهد نوشت