همه چیز از یک خیال شروع می شود.

یک نفر را می بینی که زیباست.

در خیالت صاحبش می شوی.

و این خیال شروع به وراجی می کند 

 تا تو را سحر نکند و تمام وجودت را صاحب نشود آرام نمی گیرد.

خیال اگر بر کسی چیره شد نامش می شود عاشق.

او را دیگر مرده بدانید.

او هم مثل مرده ها دیگر در این دنیا نیست.

دیگر این همه خوبی و زیبایی را که در اطراف او موج می زنند نمی بیند.

عاشقی که غرق در خیال است

خود را قربانی خیالات خود کرده است

سهم او از زندگی غیر از حسرت چیزی نیست.

خیال فقط در عشق نیست که قربانی می گیرد.

این نانجیب در نفرت هم همین داستان را دارد.

نفرت هم با خیال به اوج می رسد و اوج نفرت قتل است.

یک قاتل قبل از اینکه قاتل شود

 صدها نفر را در خیال خود کشته است.

بهار دشنامهایی را که  به این و آن می دهد

قبل از اینکه به زبان بیاورد

صدها بار در خیال خود مزمزه و زمزمه کرده است.

اگر قرار است زندگی باشد

خیال باید سر جای خودش باشد

خیال که سر جای خودش باشد نازنین و نجیب است.

برای آنکه چرخ زندگی بچرخد

خیال را باید مهار کرد

این نا نجیب با هستی سر جنگ دارد

مجالش بدهی

با شیطان همداستان می شود

واقعیت را از تو میگیرد و تو را به هیچ و پوچ مشغول می کند

حتی این بهار که این همه برایتان از او گفتم

خیالی بیش نبود

بهار واقعی

نه مرا می خواست

و نه تا این اندازه خواستنی بود

دختری بود مثل همه دخترها

آمد اینجا و چشم و ابرویی بالا انداخت و رفت

رفت و دیگر به پشت سر خودش نگاه هم نکرد

بقیه داستان را خیال بافت.

اولش خیال در کنترل خود انسان است.

اولش لذت می بری از خیال

و گمان می کنی که خیال خدمتکار بی مزد و منتی است.

اما کم کم اسیرش می شوی.

یک وقت کار به جایی می رسد که تمام شبانه روز در خیال غرق شده ای.

یک وقت دیگر فرق خیال و واقعیت را درک نمی کنی.

آنچه را خیالت ساخته است با اینکه پوچ است و وهم

اما آن را با همه جهان عوض نمی کنی.

خطرناک است این همه خیال.

مثل یک سیل ویرانگر همه چیز را برایت بی ارزش می کند.

به آنها که به وبلاگ من سر می زنند

و

در حسرت این عشق ویرانگر باز بر می گردنند

صادقانه بگویم

بهار یک انسان عادی بود.

او با آنهایی که هر روز اطراف خودتان می بینید

هیچ فرقی نداشت

خیال من بود که او را متفاوت کرد

اما آنچه خیال من ساخته است

مثل این وبلاگ است

با یک کلیک حذف می شود

دود می شود.

 گم می شود.

واقعیت اما چیز دیگری است.

واقعیت می ماند و اگر ما با واقعیت زندگی نکنیم

خودمان را از دست داده ایم

واقعیت را از دست نداده ایم

عشق با نفرت نسبتی دارد

هر دو نابود می کنند

هر دو اتش می زنند

نمی خواهم از عشق بهار به نفرت برسم

من از بهار  همانطور که هست جدا می شوم

مثل یک انسان عادی

و این خیال را اما

نابود خواهم کرد

تا نه عشقی بماند

 و نه نفرتی.

تا بهار بماند.

آنطور که هست.

نه آنطور که من خیال می کنم.

بهار آنطور که هست

خواستنی تر از بهاری است که من برای شما ساخته ام.

برایتان خواهم گفت از بهار واقعی.

حتی گاهی وسوسه می شوم که

آدرس وبلاگش را هم بدهم.

شاید روزی یکی از وبلاگهای متروکه بهار را که تار عنکبوت گرفته است معرفی کردم

تا با هم برویم آنجا را آب و جارو کنیم

تا بهار را سورپرایز کنیم.

 

 

 

 

 

 

 انتشار از منبع : barayebahar-pb - barayebahar-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:33:52
  برچسب ها : خیال ,بهار ,واقعیت ,نفرت ,زندگی ,آنطور ,انسان عادی ,بهار واقعی ,خودش باشد ,باشد خیال