یک روز بهار آمد اینجا

خودش به من گفت برایت کتاب آورده ام.

بعدش چند گیگ کتاب به من داد.

تعدادش را نمی دانم.

اما فکر کنم تا آخر عمر هم نمی توانم همه آنها را بخوانم.

آن روزها هنوز به او نگفته بودم که دوستش دارم.

و ای کاش نگفته بودم.

حالا که گفته ام

نتیجه اش این است

که باید التماس کنم

 که در جواب کامنت من

یک علامت تعجب بگذارد

تا به همین علامت تعجب دلم خوش باشد

و دوان دوان بیایم

 و برای شما بگویم:

که دیدید آخرش بهار جوابم را داد

اما بهار که آن همه سخاوت داشت

 از آن روزی که فهمید دیوانه وار می خواهمش

دیگر حتی با یک علامت تعجب هم جواب مرا نداد.

آخر مگر

یک علامت تعجب چقدر قیمت دارد

شما علامت تعجب را در گوگل سرچ کنید

ببینید چقدر علامت تعجب در هر سایتی پیدا می شود.

همه چیز با یک علامت تعجب شروع می شود.

اولین علامت تعجبی که بهار برایم فرستاد

وقتی بود که در یک ایمیل مربوط به حرفه ام

برایش نوشتم : رنگ صورتی را که تصور می کنم ...

گفته بودم داستانش را

که این جمله ی من می توانست به معنای صورت بهار باشد و می توانست به معنای رنگی که صورتی نام دارد.

و بهار جوابم را داده بود

و آخر نامه نوشته بود

ممنون که به فکر وا می دارید ما را!

و همین علامت تعجب

برای من

معنایش این بود که بهار حاضر است

احساس من نسبت به خودش را بشنود.

و من در نامه بعد باز به شکلی دو پهلو از دلیل این احساس برایش نوشتم

و نوشتم که نمی دانم نویسنده این کتاب به کسی که بین همه یا هیچ سرگردان است چه پاسخی می دهد.

و بهار نیز در برداشت خودش از نظر نویسنده

خواستن همه را بی معنا دانسته بود

و ادامه داشت این ایمیلها

و پی نوشتهایی هم به آن اضافه شد

که بیشتر عاطفی بود

و گاهی هم طنز

مثلا

بهار در یک پی نوشت

گفته بود

هر وقت سرم درد می کند

پدرم می گوید به نظرت می آید.

و من مجبورم برایش توضیح بدهم که حتی اگر به نظرم هم بیاید باز سرم درد می کند.

و آنقدر اوج گرفت این نوشتنها

تا وقتی که بهار

مطمئن شد که الان دیگر

اگر زیر پای مرا خالی کند

با فرق سر زمین می خورم

و تا آخر به دنبالش حیران و سرگردان می مانم

و بعد از اینکه از کلیسا آمدیم

در بین راه دیدم او را

سلامش کردم

سرش را برگرداند

و برای اینکه کم نیاورم

مطلبی اداری را به او منتقل کردم

و او با لحنی که یک غریبه را مورد خطاب قرار می دهند

فقط گفت: مرسی آقا!

و از آن روز به بعد

یکی دو بار که مجبور شد سلام کرد

و بعد

دیگر حتی سلام را هم جواب نداد

حتی در یک جمع اداری.

و بعدش

آخرین حرفی که به من زد

در جواب سلام من

یک روز که ضعیف و پریشان بودم

با شیطنت گفت

نوش جونت.

با لحنی که تا می تواند

دل خودش را خنک کند

و دل مرا بسوزاند

و از من دور شد

و رفت

و دیگر نیامد

و دیگر جواب نداد

حتی با یک علامت تعجب.

 انتشار از منبع : barayebahar-pb - barayebahar-pb
پنجشنبه 23 دی 1395 ساعت 12:33:52
  برچسب ها : علامت ,تعجب ,بهار ,جواب ,خودش ,نوشتم ,علامت تعجب ,جواب نداد ,برایش نوشتم ,همین علامت ,نگفته بودم